{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

SHATTERED GUARD

او ناگهان مچ دست شارلوت را گرفت و آن را پیچاند، نه آن‌قدر که بشکند، اما آن‌قدر که فریادِ شارلوت از درد بلند شود.

جونگ‌کوک با لحنی که بوی تهدید و تحقیر می‌داد، گفت: «توی دنیای واقعی، اگه یه مرد بخواد بهت آسیب بزنه، با این جیغ و دادها ولت نمی‌کنه. یا یاد می‌گیری وحشی باشی، یا می‌ذارم همین‌جا زیر پاهام له بشی. حالا دوباره! این بار درست بزن، احمق!»

شارلوت در حالی که اشکِ ناشی از خشم و درد در چشمانش حلقه زده بود، به چشمانِ بی‌رحمِ مربی‌اش خیره شد. زیر لب زمزمه کرد: «ازت متنفرم… ازت متنفرم جئون جونگ‌کوک.»

جونگ‌کوک با خونسردیِ تمام جواب داد: «تنفر سوختِ خوبیه عروسک. ازش استفاده کن تا شاید بتونی یه روزی دستم رو لمس کنی. فعلاً که فقط یه اسباب‌بازیِ شکسته و ضعیفی!»

او با بی‌رحمی شارلوت را به سمت دیگرِ تاتامی پرت کرد. «صد بار نشست و برخاست. همین حالا! وگرنه تا شب همین‌جا نگهت می‌دارم.»

شارلوت در حالی که از درد می‌لرزید، ایستاد. نگاهش پر از خون بود. او می‌خواست جونگ‌کوک را بکشد، اما برای کشتنِ او، اول باید قوی می‌شد. این اولین باری بود که لجبازی‌اش، او را به جای فرار، به ماندن و انتقام گرفتن تشویق می‌کرد.
ادامه دارد…
دارم گند میزنم میدونم وای.....
دیدگاه ها (۰)

SHATTERED GUARD

SHATTERED GUARD

SHATTERED GUARD

SHATTERED GUARD

خانواده ی جئون

پیشت اومدم...۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط